ღღ♥ღ ღ به یادم باش ღ♥ღღ.•°

این قلب عاشقم با اینکه ان را به بازی گرفتی اما هنوز هم بازیچه توست......

سلام......

اصلا دل و دماغ اپ کردن و رسیدن به وبلاگ ندارم

تورو خدا هی نگین اپ کن گذشت دوره ما

به کمک یکی که وارد باشه احتیاج دارم

باعث افتخارمه کمکم کنید که این وبلاگ دو نفره شه

به شرط اینکه مث خودم تنبل نباشه

منتظرتون هستمممممممممممممم مرسی




"
+ نوشته شده در شنبه 1391/07/15 ساعت 15:40 توسط █㋡█ هستی █㋡█


نمی نویسم .....

نمی نویسم .....

 

چون می دانم هیچ گاه نوشته هایم را نمی خوانی

 

حرف نمی زنم .....

 

چون می دانم هیچ گاه حرف هایم را نمی فهمی

 

 نگاهت نمی کنم ......

 

چون تو اصلاً نگاهم را نمی بینی

 

صدایت نمی زنم .....

 

زیرا اشک های من برای تو بی فایده است

 

فقط می خندم ......

 

چون تو در هر صورت می گویی من دیوانه ام......

 

 کـــم تــــــــوقــــع شــــده ام !

نــه آغــوشـتــــــــ را می خـــواهـــــم ...

نــه یـکـــــــ بـــوســـــــــه ...

نــه دیـگـــر بــودنـتــــــــــ را ...

هـمـیــن کـه بـیــایـــی از کـنـــارم رد شـــوی کـافـیـسـتـــــــــ !

مــــــرا بــه آرامــش مـیــرســـانـد ...

حـتـــی اصـطـکـاکـــــــــ ســـــــایــه هـایـمـــان !!!

مـی گـــویــنــد ســـــاده ام !

مـی گــویـــنـــد تــــو مــــرا بــا

یــکـــــ جـمـــــلـــه ...

یــکـــــ لـبــــخــنـــد ...

بــه بــازی مـی گـیــــری !

مـی گـــویـنــــد تـــرفـنــدهـــایـتـــــــ ، شــیـطـنــت هــــایـتــــــــ ...

و دروغ هـــایــتــــــ را نـمــی فـهـمــــم !

مـی گــویـنـــد ســــاده ام ...

امــا تـــــو ایـن را بــاور نـکــن !

مــــن فـــــقــــــط دوســـتـــت دارم ...

هـمــیــــــن !

و آنــــهــا ایــــن را نــمــی فــــهـمـنــــد ...!!!




"
+ نوشته شده در یکشنبه 1390/12/07 ساعت 21:42 توسط █㋡█ هستی █㋡█


شــــــــبگردی می‌کنــــم.


اما صدای نفــــــــــــس‌هایـــت را از پشــــــــت


هیچ پنــــــــــــــجره و دیواری نمی‌شـــــــــنوم.


آســوده بخواب نازنیــــــــــــنم،


شـــــــــ ــ ـ ـــــــهر در امن و امان اســـــــت …


تنها خانه‌ی من اســت که در آتــــش می‌ســـــــــــــــــوزد. ..



 
ارزو
 
آرزو دارم دستی در دستانم بود و مرا نوازش میكرد

ای كاش آن دست، دستان مهربان تو بود!

آرزوی آغوش گرمی را دارم كه مرا در آغوش خود گیرد

و در آغوشش با من با صدای آهسته درد و دل كند

و ای كاش آن آغوش، آغوش گرم تو بود!

آرزوی یك بوسه را دارم!

بوسه ای از سوی یك لب سرخ!

از سوی كسی كه زندگی

من است و با تمام وجود دوستش دارم

كاش و ای كاش آن بوسه از سوی تو بود

آرزوی پرواز دارم، پرواز از این سرزمین بی محبت

میخواهم سفر كنم، سفر بسوی سرزمین خوشبختی ها

و كاش همسفری بود، و آن همسفر من تو بودی!
 
 
 
ترس
 
دیگر از دوست داشتن می ترسم ....

دیگر از دل بستن می ترسم ....

دیگر از وابستگی عاطفی می ترسم ....

از جدایی می ترسم ....

از شکست عاطفی می ترسم...

از تنهایی می ترسم ....

از اعتماد می ترسم ....

دیگر از دلم می ترسم....!!!!

کسی هست برایم معنی کند "عشق" را ...!!؟

 

عصر یک جمعه ی دلگیر  

دلم گفت : 

بگویم و بنویسم که چرا عشق به سامان نرسیده ست ؟

و چرا آب به گلدان نرسیده ست؟

و هنوزم که هنوز است...  

غم عشق به پایان نرسیده ست !

بگو حافظ دلخسته ز شیراز بیاید و بگوید

که چرا کلبه ی احزان به گلستان نرسیده ست ؟؟؟

 



"
+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/09/23 ساعت 14:28 توسط █㋡█ هستی █㋡█


سلاممممممممممممممممممم خوبید همگی؟؟؟؟؟ببخشید که نمیتونم بهتون سر بزنم

چون نه وقتشو دارم نه هم وبلاگاتون برام باز میشه نمیدونم چرا انقد سرعتم پایینه

ولی نظراتو تایید میکنم شرمنده قول میدم جبران کنم

ولی الان درس دارمموفق باشید خیلی دوستون دارم باییییییییییییییییییییییی




"
+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/07/06 ساعت 23:46 توسط █㋡█ هستی █㋡█


چرا رفتي.............؟

 

 

حرفشــــــــ را نزنــــــــــــــــــــــ !

رفتنت آغاز ويراني است حرفش را نزن

ابتداي يک پريشاني است حرفش را نزن

گفته بودي چشم بردارم من از چشمان تو

چشمهايم بي تو باراني است حرفش را نزن

دوست داري بشکني قلب پريشان مرا

دل شکتن کار آساني است حرفش را نزن

حرف رفتن مي زني وقتي که محتاج توأم

رفتنت آغاز ويراني است حرفش را نزن


وای دلم شکست

هر تکه اش یک طرفی افتاده

آهای عابرین مواظب باشید!

پا روی دلم نگذارید

وای دلم شکست

و من به دنبال تکه های دلم به هر سو میروم

یک تکه اش زیر باران خیس شده

یک تکه اش ته دره افتاده

یک تکه اش را دست فروشی می فروشد

یک تکه اش را بچه ای به بازی گرفته

یک تکه اش را طوفان با خود برد

...

ولی از آخرین تکه ی دلم هیچ خبری نیست




"
+ نوشته شده در پنجشنبه 1390/06/10 ساعت 23:37 توسط █㋡█ هستی █㋡█


مرا اینگونه باور کن

 
مرا اینگونه باور کن

    کمی تنها کمی خسته

          کمی از یادها رفته

             خدا هم ترک ما کرده

                    خدا دیگر کجا رفته؟

 

دلم گرفته خستم  از این دنیایی سنگی
چرا ... همیشه وقتی منتظر یه روز خوبی و برای رسیدن بهش داری روزشماری میکنی
یه طوفان بی رحم بیاد و نهال نو شکفته ی  امیدت رو خم کنه
چرا خـــــداجونم ...؟
چی میشد اینجوری نشه.... ؟؟!!؟؟




"
+ نوشته شده در شنبه 1390/05/08 ساعت 0:54 توسط █㋡█ هستی █㋡█